امروز دلم را در یک ترانه شرقی شستشو دادم تا وقتی که صدای

تو را از گلهای رازقی می شنوم بالهای شعرم جان بگیرند

مهربان تر از تو کسی را ندارم که برایش از دیوارهای خسته

از پنجره های شعله ور و از نگاههای مضطرب گل نرگس بنویسم

گاهی آنقدر دلتنگت می شوم که همه رگهای تنم تبدیل به نی  می شوند

و ترانه روح نواز خاطرات تو را می نوازند

دیروز پیچک یاد تو از ابیات غزلم بالا می رفت ... شاخه گلی

به من تعارف کرد ... تمام وجودم به وجد آمد ... گل را گرفتم

بوییدم و بوسیدم و بر چشم گذاشتم ... بر هر گلبرگ با خطی

روشنتر از آفتاب نوشته شده بود : تنها تر از تو

با شبنم وضو گرفتم و در صفوف پروانه ها به نماز عشق ایستادم

امشب هم برای سنجاقکی که اصرار داشت از تو برایش بگویم , گفتم

او یک ترانه عاشقانه است ... یک غزل ناسروده از حافظ

یک نگاه منتظر به در ... و یک شاخه برای گریستن ... مرا ببخش

اینها گوشه ای از وجود تو بود و تو نیستی

عزیزم امشب حتی دستم هم به ضریح نگاهت نمی رسد

اما هر چه باشی , باورت می شود ؟ بهترین برای منی ؟

این را هم میدانی همه جاده های خیالم به رویش صبح نگاه تو ختم می شود ..؟

 

     
 

                                                       اشگ مهتاب

 

 

 

بازگشت

قصه ی  غصه

يه دفعه مثل يه آهو توی  صحراها رميدی ،بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگو نديدی

دل نبود توی  دلم،تو را گرگا نبينند،اونا با دندون تيز به كمينت نشينن

الهی  من فدای تو ،چيكار كنم برای تو ،اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو

يه دفعه مثل پرنده ،قفس عشقو شكستی ،پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی یدلم گم نشی  تو كوچه باغا ،غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا!

نخوره سنگی  به بالت ،پرت نشه فكرو خيالت

من تموم قصه هام قصه ی  توست. اگه غمگينه اونم از غصه ی  توست

يه دفعه مثل يه گل رفتی  تو دست خزون ،سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون

بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت  ،كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت

نشكنی  زير تگرگ ،نريزه از تو يه برگ

من تموم قصه هام قصه ی  توست. اگه غمگينه اونم از غصه ی  توست

يه دفعه مثل يه شمع داشتی  خاموش ميشدی ،اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدی

آره پروانه شدم تا پرام سوخته شه، تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه

دارم از تو مينويسم تو كه غم داره نگات ،اگه دوست داشتی  بگو

تا بازم بگم برات ،اونقدر ميگم تا خسته شم با عشق تو دل خسته شم ،شكسته شم

من تموم قصه هام قصه ی  توست .اگه غمگينه اونم از غصه ی  توست

با تو چه زندگيائی  كه تو رويا هام نداشتم ،تك و تنها بودم اما تو رو تنها نمی  ذاشتم

چه سفرها با تو كردم ،چه سفر ها تو رو بردم،دم مرگ رسيدم اما به هوای  تو نمردم!

دارم از تو مينويسم كه نگی  دوست ندارم،از تو كه با يك نگاهت زيرو رو شد روزگارم

موقع نوشتنا ،اسم گذاشتنا،كسی  رو جز تو نداشتم ،كسی  رو جز تو نمی ذاشتم

حتی  من به آرزوهام تو رو به آخر رسوندم ،می  رسيدی  تو اما آرزو به دل می موندم

هی می خواستم كه بگم كه بدونی حالماما ترس دلهره خط ميزد خيالم توی گفتن و نگفتن

از چه روزائی گذشتم !!اونقدر رفتم و رفتم كه هنوزم برنگشتم

هر چی شعر عاشقونه ست من برای  تو نوشتم ،تو جهنم بودم اما مينوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعث شه! اگه مردم تو بدون چه كسی  باعث شه

من تموم فصه هام قصه ی  توست . اگه غمگينه اونم از غصه ی توست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه... و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز

بگذار از عشق سخن نگويم

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

چرا که من عشق را با کلام در نيافتم

برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا

چيزی است وسيع تر از همه اينها؛

وسيع است و با نجابت.. مانند دلت

با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت

عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت

بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه

ژرفناکی نگاهت

و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها

و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام

چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند

و من؛ شيدا می مانم

بگذار از عشق سخن نگويم؛

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز بغض شکوه هایم ترکیده است . میخواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم ، التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را و آوای غمگین مرغ عشقم را . پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار
لحظه های پریشانیم را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز را سر میدهند نجوایی نیلی بخشم ، با خاطره ی رویش گلهای وصلت ، خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم . شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست ، دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند . گفتی 
وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را برتو ببارانم ، وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم ، هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم . چون گفته بودی
عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق خیس از باران هستند ، گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند . وقتی که پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند ، گفتی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند و صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو

گفته بودی 
گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است . وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر لست 
پس تو ای مفهوم نیکوی آسمان ، توای معنای زیبای زندگانی و ای رنگین کمان آرزوها ، بیا

بیا تا بر روی خواب ناز خاک ، بر روی آبی آب . بر روی پر پرندگان عاشق و بر روی رواج موج بنویسیم ،
بنویسیم 
که زندگی همرنگ کوچه باغهای آئینه است
بنویسیم ، که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست ، هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب تو ازمن دوری و من بی تو تنها , از آسمان بی کبوتر می نویسم

این شعر را با موج چشم بی قرارم , با جوهر دریای احمر می نویسم

هر شب برایت یک غزل باید بگویم , از تو غزل گفتن شده مشق لب من

با شور و شوق کودکانه مشق خود را , از خط اول تا به آخر می نویسم

دار و ندارم نذر چشمان قشنگت ! این بار هم بر قاب عکست خیره هستم

چشمان تو آیینه تکبیر هستند , در زیرشان " الله اکبر " می نویسم

حتی خدا گفته ست " لا اکراه فی الدین " دین منی هر چند میگویند کفر است

نام تو و توحید ابراهیمی ام را , بر تک تک بت های آذر می نویسم

وقتی که قرآن خدا را مینوشتند, گفتند :های از عشق ننویسی ! گناه است

از تن جدا سازند اگر دست مرا هم , با دست دیگر بار دیگر می نویسم

روز قیامت هم که اسرافیل قدیس , با صور خود خورشید را خاموش سازد

می رویم و نام تورا با استخوانم , بر آفتاب روز محشر می نویسم

من را به جرم عاشقی خواهند سوزاند, اما تو باشی از جهنم میگریزم

نام تورا بر سر در باغ خدایان, بر سنگ چین حوض کوثر می نویسم

چشمان تو پیغمبران بی کتابند, در عمقشان توراتی از انجیل خفته

واژه به واژه , سوره سوره , بیت در بیت , من با تو یک قرآن دیگر می نویسم

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حس غريبی دارم

مثل همه روزهای بارانی در دلم غوغاست؛

کاش می دانستم چرا اينهمه باران را دوست دارم ؛حتی حالا که برايم ياد آور يک حادثه شوم است

صدای باران به وجدم می آورد؛

از هميشه عاشق ترم ؛

بوی خاک باران خورده که می آيد عطر سحرانگيز آغوشی برايم تداعی می شود که از گهواره کودکی ها هم امن تر بود

ولرزش عاشقانه دستانی را به ياد می آورم که هنرمندانه با همان ظرافتی که بر ساز می نشست ترسها وترديد ها را از دلم می زدود و غرق تمنايم می کرد

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمهايی که طاقت ديدن باريدنشان را نداشتی تا صبح مثل ابر بهاری باريدند

و کبوتر دلم بهانه لحظه ديدار تو را می گرفت

تا صبح تمام لحظه ها رو شماردم که مبادا سکوت شب قدرت فرياد رو از من

بگيرد اما خدا می داند که چقدر دلم می خواست در کنار من بودی٫ دستهايم را

میگرفتی و از چشمهایم حرف دلم را میخواندی 

برای پيدا کردنت در غبار بی امان زمان جستجو کردم و برای بدست آوردنت

ايستادگی را آموختم.خود می دانی که هرگز به قصه شاه پريان اعتقاد نداشتم و

هرگز روزی را انتظار نمی کشم که او مرا با اسب سفيد خويش نجات دهد و

همينطور خود را دلداده ای خسته از عشق نيز نمی دانم

بیا پای در ره نهیم

پاهایت را با کفشهایی که فرسودگی ازآنان بدور باشند خواهم پوشاند و دلم می

خواهد راهیشان کنم تا راه رفته را به انتها برسانند ٫ راهی را که خود نیز بدون

مخالفت و بدون تجربه آغاز کردم و همچنان ادامه می دهم.

بگو شهر عاشقان کجاست ؟ خانه خویش ؟ جایی که عشق ها جاودانه می باشند؟

ا ز ساکنانش برایم سخن بگو

اما می ترسم اگر به زبان بیاوری : " شهرعاشقان و جود ندارد

بگو خود نیز کیستم ؟ عاشقی چشم دوخته به آینده؟ اما می دانم تا جایی که جان در

بدن دارم شوم پناهگاه تو .تو را من حس می کنم ٫ می گویم ٫ می خوانم ٫ و دوست

می دارم

انتهای این جاده های طولانی و پر پیچ و خم را من نیز نمی دانم اما خواستار

همراهیه همسفری همچون تو می باشم

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم پاییزی

به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگار

شلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق

رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن

 

دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام 

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی

از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه 

چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز نبودي به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم. مي داني
چرا ؟براي تنهايي وغربتي كه درآن اسير هستم 
به خدا اگر لحظه اي در كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم
كرد . به خاطر كه خدا براي طلوعم غروب مكن بمان كه ديگربار
شكوفه هاي زندگي ام گل كند تبسم را به ياد آور خنده را
تكرار كن بگذار در آيينه ديدارت شكوفا شوم وغمها را به
آب اميد بشويم ورخ برافروزم وققنوس وار از ميان خاكستر
چه كنم ها ؟
شاهد تولدي تازه باشم.
اگر درمقابلم قفل سكوت وبي مهري بر دهانت زده اي چشمانت
هنوز گوياست برق محبت ازآن مي ترواد ومي گويد 
به حرمت نگاه سخنگويت بيا، بيا و از غربت وعزلت
انتظارنجاتم بده
همه هستند من اما دربين همه بي توتنهايم بين آنها غريبه
ام همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودي حالا بگودور ازتو چه
كنم غريبي وبي زباني ام را فراموش مكن مي فهمي ؛ فراموش
مكن ... باور كن تونمي داني چه سخت است درميان همه بودن
وناآشنا ماندن وبي همزبان بودن
با زباني ساده مي گويم دوستت دارم كودكانه با توسخن مي
گويم مثل دوران كودكي ام دوستت دارم ده تا ... كم است
قدر همه دنيا
از گذشته مگو از آرزوهاي ديروزت حرف نزن از آمال وآرزهاي
امروزت كه مي شود فردايي روشن سخن بگو

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر پوست سياه شب دست مي کشم
تنهايي خود را ا حساس مي کنم
تنهايي سرشار از احساس است
سرشار از خاطرات خوب و بد
به ياد آوردن لحظه های با تو بودن
غرق در تو شدن
و تو را دوباره احساس کردن
با تو تا به بی نهايت رفتن
تو را فرياد کردن
آری

تنهايی من سرشار از ناگفته هاست

   

 

 

 

 

 

 

هرگز فراموش نمی كنم

سخنانی راكه از چشمان تو شنيدم

می گويند چشمها هرگز دروغ نمی گويند

اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم

آن هنگام كه می گفتند

دوستت دارم

تو بزرگ بودی

آنقدر بزرگ

كه روياهای من در سرزمين خيال تو

قاصدكي بيش نبود

بزرگ بودی و دست نيافتنی

و من می دانستم

در دست نيافتني ها

عظمتی ست پرستيدنی

زندگی با تو خاطره ای برای من نبود

خاطره های با تو تمام زندگی من است

زير نگاه پاييزی تو

من چونان برگی افتادم

و از آن روز

زير پای رهگذران خرد می شوم

و باد

تكه های مرا به اين سو و آن سو می پراكند

 

هنوز چشمانت از اشك خيس می شود

وقتی كه نامش را بر زبان می آورى،

هنوز چشمانت از اشك خيس می شود

وقتى كه يادش در دلت غوغا می کند
هنوز چشمانت از اشك خيس می شود

وقتی كه به ياد می آورى كه ديگر نيست،
هنوز، هميشه
مهر او نيست كه چشمانت را به اشك می نشاند،
داغ دل است كه باران می طلبد،
همين

 

    

 

 

اشگ مهتاب